گفتگوی صمیمانه یک کودک با خدا

خرید بک لینک

امکانات وب

براÛx8c ارساÙx84 Ù¾Ûx8cاÙx85 بÙx87 Ùx85دÛx8cر Ùx88بÙx84اگ Ùx88 Ûx8cا در Ùx85Ûx8cاÙx86 گذاشتÙx86 Ùx87رگÙx88Ùx86Ùx87 Ù¾Ûx8cØ´Ùx86Ùx87اد Ùx88 اÙx86تÙx82اد Ø®Ùx88د رÙx88Ûx8c "تÙx85اس با Ùx85دÛx8cر" Ú©Ùx84Ûx8cÚ© Ú©Ùx86Ûx8cد با اÛx8cÙx86 کار Ùx84Ø·Ùx81 بزرگÛx8c بÙx87 Ùx85ا Ùx85Ûx8cÚ©Ùx86Ûx8cد..........با عضÙx88Ûx8cت در خبرÙx86اÙx85Ùx87 جدÛx8cدترÛx8cÙx86 اخبار اÛx8cراÙx86 Ùx88 جÙx87اÙx86 را در Ùx88بÙx84اگتاÙx86 بÙx87 رÙx88ز بخÙx88اÙx86Ûx8cد..........کاربراÙx86 Ùx81عاÙx84 ارتÙx82اء Ùx88ظÛx8cÙx81Ùx87 Ù¾Ûx8cدا Ùx85Ûx8cÚ©Ùx86Ùx86د..........با عضÙx88Ûx8cت در اÛx8cÙx86 Ùx88بÙx84اگ Ùx85Ûx8cتÙx88Ùx86Ûx8cÙx85 با Ùx87Ùx85 Ùx87Ùx85کار بشÛx8cÙx85 Ùx88 در Ùx88بÙx84اگÙx85Ùx88Ùx86 Ùx87ر Ùx85Ø·Ùx84بÛx8c Ú©Ùx87 Ø®Ùx88استÛx8cÙx85 بذارÛx8cÙx85..........Ùx84Ø·Ùx81ا در خبرÙx86اÙx85Ùx87 عضÙx88 Ø´Ùx88..........دÙx88ست دارÛx8c با Ùx87Ùx85 Ùx87Ùx85کار بشÛx8cÙx85Øx9f اگÙx87 Ùx85Ûx8cØ®Ùx88اÛx8c باÛx8cد عضÙx88 بشÛx8c..........ØxadتÙx85ا در Ùx86ظر سÙx86جÛx8c شرکت Ú©Ùx86..........از Ùx87ر Ùx85Ø·Ùx84بÛx8c Ú©Ùx87 Ø®Ùx88شت اÙx88Ùx85د بÙx87 اÙx88Ùx86 Ùx85Ø·Ùx84ب اÙx85تÛx8cاز دÙx84Ø®Ùx88اÙx87ت رÙx88 بدÙx87..........Ùx86ظر دÙx87Ûx8c براÛx8c Ùx87ر Ùx85Ø·Ùx84ب آزاد است..........Ûx8cادت Ùx86رÙx87 عضÙx88 بشÛx8c..........با تشکر از اÙx86تخاب Ø´Ùx85ا

درÙx8aاÙx81ت Ùx83د

-->-->--> -->-->--> -->-->-->
-->-->-->
-->-->-->


 -->-->--> -->-->-->

الو ... الو ... سلام
کسی اونجا نیست ؟؟؟
مگه اونجا خونه ی خدا نیست ؟
پس چرا کسی جواب نمیده ؟...

یهو یه صدای مهربون بگوش كودك نواخته شد! مثل صدای یه فرشته ...
-
بله با کی کار داری کوچولو ؟
خدا هست ؟ باهاش قرار داشتم، قول داده امشب جوابمو بده
-
بگو من میشنوم
کودک متعجب پرسید : مگه تو خدایی ؟ من با خود خدا کار دارم ...
-
هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم
صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره ؟؟؟
-
فرشته ساکت بود.
بعد از مکثی نه چندان طولانی گفت نه خدا خیلی دوستت داره.
مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟
بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست و بر روی گونه اش غلطید
و با همان بغض گفت :
اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما ...
بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت شكسته شد :
ندایی صدایش در گوش و جان كودك طنین انداز شد :
بگو زیبا بگو.
هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو ...
دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد و گفت :
خدا جون خدای مهربون،
خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم
تو رو خدا ...
چرا ؟
ولی این مخالف با تقدیره.
چرا دوست نداری بزرگ بشی؟
آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم
قد مامانم، ده تا دوستت دارم.
اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟
نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟
نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟
مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن.
مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم.
مگه ما با هم دوست نیستیم؟
پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟
خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟
مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد ؟!
خدا پس از تمام شدن گریه های کودک :
آدم ، محبوب ترین مخلوق من ، چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه ،
کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت.
کاش همه مثل تو مرا برای خودم و نه برای خودخواهی شان میخواستند. دنیا خیلی برای تو کوچک است ...
بیا تا برای همیشه کوچک بمانی و هرگز بزرگ نشوی

دوستی صمیمانه با خدا...

ما را در سایت دوستی صمیمانه با خدا دنبال می‌کنید

برچسب: صحبت با خدا ,دوستی با خدا ,درد دل با خدا ,صحبت کودک با خدا ,خدا,دوستی صمیمانه با خدا, نویسنده: سربازگمنام بازدید: 412 تاريخ: يکشنبه 20 اسفند 1391 ساعت: 6:26

صفحه بندی