داستان جالب و مفید یک کوهنورد

خرید بک لینک

امکانات وب

براÛx8c ارساÙx84 Ù¾Ûx8cاÙx85 بÙx87 Ùx85دÛx8cر Ùx88بÙx84اگ Ùx88 Ûx8cا در Ùx85Ûx8cاÙx86 گذاشتÙx86 Ùx87رگÙx88Ùx86Ùx87 Ù¾Ûx8cØ´Ùx86Ùx87اد Ùx88 اÙx86تÙx82اد Ø®Ùx88د رÙx88Ûx8c "تÙx85اس با Ùx85دÛx8cر" Ú©Ùx84Ûx8cÚ© Ú©Ùx86Ûx8cد با اÛx8cÙx86 کار Ùx84Ø·Ùx81 بزرگÛx8c بÙx87 Ùx85ا Ùx85Ûx8cÚ©Ùx86Ûx8cد..........با عضÙx88Ûx8cت در خبرÙx86اÙx85Ùx87 جدÛx8cدترÛx8cÙx86 اخبار اÛx8cراÙx86 Ùx88 جÙx87اÙx86 را در Ùx88بÙx84اگتاÙx86 بÙx87 رÙx88ز بخÙx88اÙx86Ûx8cد..........کاربراÙx86 Ùx81عاÙx84 ارتÙx82اء Ùx88ظÛx8cÙx81Ùx87 Ù¾Ûx8cدا Ùx85Ûx8cÚ©Ùx86Ùx86د..........با عضÙx88Ûx8cت در اÛx8cÙx86 Ùx88بÙx84اگ Ùx85Ûx8cتÙx88Ùx86Ûx8cÙx85 با Ùx87Ùx85 Ùx87Ùx85کار بشÛx8cÙx85 Ùx88 در Ùx88بÙx84اگÙx85Ùx88Ùx86 Ùx87ر Ùx85Ø·Ùx84بÛx8c Ú©Ùx87 Ø®Ùx88استÛx8cÙx85 بذارÛx8cÙx85..........Ùx84Ø·Ùx81ا در خبرÙx86اÙx85Ùx87 عضÙx88 Ø´Ùx88..........دÙx88ست دارÛx8c با Ùx87Ùx85 Ùx87Ùx85کار بشÛx8cÙx85Øx9f اگÙx87 Ùx85Ûx8cØ®Ùx88اÛx8c باÛx8cد عضÙx88 بشÛx8c..........ØxadتÙx85ا در Ùx86ظر سÙx86جÛx8c شرکت Ú©Ùx86..........از Ùx87ر Ùx85Ø·Ùx84بÛx8c Ú©Ùx87 Ø®Ùx88شت اÙx88Ùx85د بÙx87 اÙx88Ùx86 Ùx85Ø·Ùx84ب اÙx85تÛx8cاز دÙx84Ø®Ùx88اÙx87ت رÙx88 بدÙx87..........Ùx86ظر دÙx87Ûx8c براÛx8c Ùx87ر Ùx85Ø·Ùx84ب آزاد است..........Ûx8cادت Ùx86رÙx87 عضÙx88 بشÛx8c..........با تشکر از اÙx86تخاب Ø´Ùx85ا

درÙx8aاÙx81ت Ùx83د

-->-->--> -->-->--> -->-->-->
-->-->-->
-->-->-->


 -->-->--> -->-->-->

 

ولی قهرمان ما به جای آنکه چادر بزند و شب را زیش زر چادر به صبح برساند،به صعودش ادامه داد تا این که هوا کاملا تاریک شد.به جز تاریکی هیچ چیز دیده نمی شد.سیاهی شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمی توانست چیزی ببیند حتی ماه و ستاره ها پشت انبوهی از ابر پنهان شده بودند.کوهنورد همان طور که داشت بالا می رفت،در حالی که چیزی به فتح قله نمانده بود،پایش لیز خورد و با سرعت هر چه تمام تر سقوط کرد.سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس،تمامی خاطرات خوب و بد زندگی اش را به یاد می آورد.داشت فکر می کرد چقدر به مرگ نزدیک شده است که ناگهان دنباله طنابی که به دور کمرش حلقه خورده بود بین شاخه های درختی در شیب کوه گیر کرد و مانع از سقوط کاملش شد.در آن لحظات سنگین سکوت،که هیچ امیدی نداشت از ته دل فریاد زد:خـــدایـــا کمکـــم کـن!

ناگهان ندایی از دل آسمان پاسخ داد از من چه می خواهی؟

- نجاتم بده خــدای من!

*واقعا فکر می کنی می توانم نجاتت دهم؟

-البته!تـو تنها کسی هستی که می توانی مرا نجات دهی.

*پس آن طناب دور کمرت را ببر!

و بعد سکوت عمیقی همه جا را فرا گرفت.

اما مرد تصمیم گرفت با تمام توان مانع از پاره شدن طناب حلقه شده به دور کمرش شود.روز بعد،گروه نجات گزارش داد جسد منجمد شده یک کوهنورد در حالی پیدا شد که طنابی که به دور کمرش حلقه شده بود و تنها دو متر با زمین فاصله داشت....

 

 

دوستی صمیمانه با خدا...

ما را در سایت دوستی صمیمانه با خدا دنبال می‌کنید

برچسب: کوهنورد,داستان,آموزنده,خدا,دوستی با خدا,اعتماد به خدا,خدا, نویسنده: سربازگمنام بازدید: 285 تاريخ: يکشنبه 20 اسفند 1391 ساعت: 6:28

صفحه بندی